برای ما شدن اینجا هوا زمستانی است

امروز رویاتو بغل کردم
توی هجوم سخت تنهایی
یک بار دیگه از چشات خوندم
اسطوره ی بی مرز زیبایی

یک عمره اسمت ورد شب هامه
یک عمره یادت شعر می سازه
یه مرد تو تنهایی و تردید 
هستیشو بی تو داره می بازه

برگرد تا من بشکفم با تو
برگرد تا این جاده همواره
روزا جهان با عشق تو زنده است 
شب، شهر از فکر تو بیداره

انبار باروت چشام داره
با این ترانه شعله ور می شه
تو بذر تنهایی رو پاشیدی
روی سکوت سرد اندیشه

یادت نگین تاج شعرامه
اسمت طنین سبز آرامش
موج نگاهت لمس خوشبختی
دستای سبزت ریشه رویش

امشب به یادت آسمون صافه
امشب دوباره ماه می تابه
امشب برای از شما گفتن
کوچه به کوچه واژه ها نابه

پانزدهم اردیبهشت ماه یکهزار و سیصد و نود و سه

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 خرداد1393ساعت 16:29  توسط امین کردبچه چنگی  | 

برای هم آغوشی با لحظه های تنهایی به سراغ من بیا
هیچ کس چون طعم آغوشش را نچشیده است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1391ساعت 1:24  توسط امین کردبچه چنگی  | 

از دنیا که بریدی
وقتی به همه بی اعتماد شدی
فقط
فقط و فقط وقتی که دلت شکست
کرشمه ای دخترانه می خواهی تا در آن بیاسایی و زندگی را نفس بکشی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1391ساعت 1:23  توسط امین کردبچه چنگی  | 

تو را به کدام واژه ی مقدس قسم دهم وقتی که قدیسه ی جهانی؟
به کدام نام صدایت بزنم؟
با کدام زبان ستایشت کنم که معنای وحدانیتی؟
جسارتم را ببخش اگر گاهی "ب ا ن و" خطابت کردم،
واژه ای پاکتر
نجیب تر
و سر به زیر تر از معنای زن نیافتم
که سزاوار این همه زیبایی باشد!
و شرمم باد
اگر در مقابل پاکی و زلالی حضورت
نامی از آب و آئینه بیاورم
زلال بانوی پاک مهربانی!
1391-07-03

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 مهر1391ساعت 1:23  توسط امین کردبچه چنگی  | 

بعد از تو چه فرقی می کند؛ تکیه گاه این تن خسته، دیوار افکار تنهایی هایش باشد یا بغض نشکفته ای که با رفتن تو رنگ دیواره های دل را کبود کرد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1391ساعت 1:40  توسط امین کردبچه چنگی  | 

دلش گرفته بود، نمی دانست از چه، نه می دانست و نه دوست داشت که به این اندوه پنهان بیاندیشد. دنبال راه فراری می گشت، شاید دستی که پریشانی های خاطرش را کنار بزند، صورت طلایی مهربانی اش را نوازش کند و با خرمن لطیف موهایش عشق بازی کند. هنوز نتوانسته بود روی غبار آئینه دست بکشد و اندوه دلش را برای او بگوید!

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 خرداد1391ساعت 1:38  توسط امین کردبچه چنگی  | 

 

شهر خالی، کوچه خالی، مرد در فکر سقوط

خانه ویران، غصه باران، مرگ در حال هبوط

مرد، از تکرار رفتار جدایی خسته است

این قفس از فکر انکار رهایی خسته است

باز باران با ترانه، باز بغض آسمان

باز غربت، باز عمر کوته رنگین کمان

مرگ در گوش نجیب شهر نجوا می کند

باز غصه، خیمه در این شهر بر پا می کند

می شود با مرد در بغض عمیقش جان سپرد

لحظه ها را می توان تا وقت جان دادن شمرد

مرگ تیره، شهر تیره، آسمان خاکستری

عشق بی ارزش، شرف مرده، محبّت سرسری

آسمان درآسمان غم می چکد در کوچه ها

از نم چشمان خیس از دست سرد گریه ها

خانه از رفتار پر تکرار ساعت در عذاب

مرگ مبهم، دست خالی، قطره خون ها روی قاب

 

 

7/9/1390

14:29-13:43

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1390ساعت 21:14  توسط امین کردبچه چنگی  | 

روزها،

ماه ها،

و شاید سال ها بود که تو رفته بودی،

و من بدون ترس از این که شاید دیگر آفتاب دیدار طلوع نکند،

تو را در دفتر شعرم «بانو» مشق می کردم

و از مستی قلم در دستانم شگفت زده می شدم.

بی آن که بدانم چه می نویسم،

از تو می نوشتم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 12 شهریور1390ساعت 21:39  توسط امین کردبچه چنگی  | 

 

تنها،

تنهایی...!

تنهایی یعنی یک اتاق

من،

و اندیشه ی نمناک نرسیدن به تو!

تنهایی یعنی بریدن از دست هایی که هیچ گاه لمسشان نکرده ای

و چشم هایی که هیچ گاه برای تو نباریده اند

و تو همچنان غرق اندیشه رسیدن،

میان بهت کوچه های تقدبر به دنبال رسیدن می گردی!

بیا تا با یک نفس برایت وسعت تنهایی ام را به تصویر بکشم.

تنهایی یعنی

لبخند یأس به تصور رسیدن

و در آغوش کشیدن چیزی

شبیه یک کابوس خیس از گریه های وحشت از دلتنگی

تنهایی یعنی تو

که می روی،

من

که می مانم

قلمی که می خشکد

و دفتری که در اندیشه ی گیسوانت

میان دستان شعر پرپر می شود!

 جمعه ۴/۶/۱۳۹۰

۰۶:۴۸

+ نوشته شده در  جمعه 4 شهریور1390ساعت 17:29  توسط امین کردبچه چنگی  | 

دیر زمانی است

از آخرین روزی که صدای تو در کوچه های غربت دلم پیچید می گذرد

و ببین که چه بی پروا

هر شب میان هجوم این کلمات ناموزون

به نبودنت اعتراف می کنم

اینجا اسمان بدون تو رنگ دیگری دارد؛

اینجا تا نباشب غروب را غربت

و طلوع را ظلمت ترجمه می کنند

در این کوچه های تاریک،

تنها امید نفس کشیدن،

تنها بهانۀ این شب پرسه های دلتنگ،

رسیدن به آفتاب نگاه توست بانوی مهربان آب و آئینه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 30 مرداد1390ساعت 5:0  توسط امین کردبچه چنگی  | 

 SHAPE  \* MERGEFORMAT

Description: http://www.pars-pic.com/files/jgbd9wd520chlk26tu9f.jpg


   مهربانی، مثل معنا ی زلال آفتاب
با شکوهی، بی کرانی، ماه من، بر من بتاب
با زلال نافذ چشم تو جادو می کنم
در نگاهت عشق را این رو و آن رو می کنم
آشنای کوچه های خلوت دلواپسی
مرحم زحم تکاپو های روز بــی کسی
ای زلال آئینه ی انکار تردید زمین
با تمام دردهای غــربت و دوری عـجین
مثنوی در مثنوی افسانه ی روئیدنی
اقتدار گـــل میان دســـت های چـــیدنــی
قامتت تنها دلیل استقامت در من است
کوچه های خلوت این شعر از تو روشن اســت

۲۶/۳/۱۳۹۰

۰۳:۴۵

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 خرداد1390ساعت 2:5  توسط امین کردبچه چنگی  | 

به چشم های تو ایمان دارم!

و در اوج نیاز،

با تکیه بر دستانی که جز هیچ،

چیزی برای پیشکش ندارند

سر به خاک می گذارم و به کعبه نگاهت سجده می کنم!

به چشم های تو ایمان دارم،

و به نگاه تو مؤمنم

و این چنین است اگر کافرم می پندارند!

نگاه هایی که وا‍ژه واژه شعرند

و اشعاری که کلمه کلمه مهر!

و این تویی

اگر شکوفه ای در پاییز این تنهایی می روید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 خرداد1390ساعت 15:8  توسط امین کردبچه چنگی  | 

 

شب که از نیمه می گذرد،

خیال تو در کنج خلوت این اتاق،

جان تازه می گیرد

و انگشتانش را

لای موهای طلائی خواب فرو می برد

و با نوازش عشقانه اش،

تمام کابوس ندیدنت را،

غرق شیرینی لذّت هم آغوشی با تو می کند.

بیزارم از تمام خیابان ها و کوچه های این شهر سیاه،

بیزارم از پیاده رو هایی که لحظه به لحظه در آن ها،

نام تو را قدم بر می داشتم

و غرق لذّت قدم زدن در افق خیال خام با تو بودن می شدم

حالا،

حالا که دیگر هیچ نشانی از تو ندارم؛

حالا که دیگر به لبخندهای نشکفته ام فکر نمی کنم؛

حالا که دیگر هیچ بهانه ای برای نوشتن ندارم؛

گوشۀ همین پیاده رو،

تنها یک نفس

تثار شوکران ندیدنت می کنم.

17/1/1390

02:30-02:37


+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 فروردین1390ساعت 16:34  توسط امین کردبچه چنگی  | 

                            

دچار تردید ماندن و رفتن

نگاه های خسته از تهاجم اندوه

به فریاد خستگی پاهای ایستاده بر تحمّل سنگین بیهودگی زل زده بود

و در دل به هیچ چیز جز دوری از ادراک این تصور باطل

که سفر را باید به دست نابودی سپرد

نمی اندیشید

و با بغض دم کرده حرف های سالیان نگفته

به خواهش گام های غربت تنهایی آغوش اجابت باز کرد

و همان دم که سوت ناقوس سفر در کلیسای تاریک ذهن پیچید به راه افتاد

و به هیچ چیز جز رفتن و رسیدن نمی اندیشید

و هنوز به پژواک صدای تنهایی که در انزوای مبهم تصوّر خواب گونه اش پیچیده بود فکر می کرد

-:«گوش کن!

درست فکر کن

و در طلوع آفتاب اندیشه های طلایی ارداه کن

ماندن یا رفتن!

می دانی،

شاید از ابتدای بغض کبود کبوتر

تا همین چند نفس پیش که غرق تصوّر نگاه تو بودم

به این می اندیشیدم که اگر ذره ای تردید کنم

بغض سنگین ماهی کوچک قرمز

تنگ بلور راز و رمز مبهم تصمیم تو را می شکند

و آب های شک از روی تاقچۀ تنهای اتاقت

زیر پاهای مردّد زنی که جز به رفتن نمی اندیشد جاری خواهد شد.»

چشمانش در صورتم گره خورد

و همین که قامت سرخ لب هایش به خنده سجود کرد

گفت:«نه!

حس می کنم که کنج ابهام ذهن

فضای روح بخشی برای اندیشیدن به جاپای گام های آمدن توست

و اگر به غبار غربت این گام های رفته بیاندیشی

گرفتار سراب آرزوهای عجیب کودکی خواهی شد که تمام بغضش را

پشت دیوار بلند بند اوّل انگشی که ماشۀ پرواز پدر را چکاند،

پنهان کرده بود.

دست که به دستۀ چمدان زد،

بغض ترد گرد و غبار

از خشم بی شرم نوری که از زندان چوبی پنجره می تابید شکست،

و اتاق مملو از عطر ریحان شد

و آن دم که روی تخت،

درب چمدان خالی از هیچ باز شد،

تمام فضای اتاق را پر از بغض نیلوفر پر کرد

و پله پله

دور ادراک نجیب مسافر از سفر پیچید

-:«اندیشۀ عبور از نا کجای سنگینی یک بغض شبانه

بند بند وجودم را لرزاند

و پیش از آن که به توازن سنگی کفش هایم بیاندیشم

خود را در مسیر جاده ای از یقین دست های سرد جدایی یافتم

و فرصت نوازش هیچ گونۀ نمناکی را نداشتم

و ای کاش همان دم که محو تماشای نیت سپید قاصدک ها بودم

اکسیر مرگ را در سفرۀ بی روح زندگی سر می کشیدم!»

-:«و فکر یک خلأ

تو را از تشنگی سرد این اکسیر

به نا کجای سرد احساس بودن برد

که شک،

میان ماندن و رفتن مردد بود!»

-:«نه!

روی توّلد قرمز صندلی های خالی ایستگاه قطار متروکه نشسته بودم

و به این می اندیشیدم که بهار،

با بغض،

و تردید به احساسات شاعر،

به دست هایم نگاه می کند

و درد دل احساس می کند

گرم ترین لذّت

گرفتن دستی است که به نجوای شرم

از روئیدن شکوفۀ آشنائی با فصل می اندیشد،

و بی دانش می لرزد!»

-:«چه چیز به تردید تو دامن زد؟

گذشتن از سه راه یک پیالۀ خالی

که نشئگی اش تمام لذّت شاعر بود

و یا نگاه،

از پشت شیشه هایی که صدای شاعر را در نگاه های اهورایی خود ثبت می کرد؟»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 فروردین1390ساعت 3:40  توسط امین کردبچه چنگی  | 

جای جای کوچه ها و خیابان های این شهر، زخم خوردۀ بغض های شبانۀ من است. آهسته تر قدم بردار؛ شاید هنوز زیر این ویرانه ها امید زیستنی تنفّس می کند.

۱۳۸۹/۱۲/۲

۱۴:۵۰

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 15:7  توسط امین کردبچه چنگی  | 

      

به تو می اندیشم،

به تو،

به تمام روزهای با تو

تمام خاطراتت و تمام لحظه های مستانۀ خنده های تو،

به نگاهت

که زیباترین تفسیر کلام خواهش است،

و به وسعت دریای اندیشه ات

که افق روشن آرزوهاست.

به تو می اندیشم

به با تو بودن

و به لطافت صدایی که دوستت دارم را

فقط زیر لب ها زمزمه می کند،

امّا به آهستگی پژواک آن ایمان دارد

به تفکراتت،

به کلامت،

به آبی دریای آرزویت

و به بودنت.

گمان بی تو بودن

زیباترین

جاودان ترین

و کامل ترین معنای وحشت سه حرفی انسان از نبودن است،

مـَ.....

ـر....

گ...!

به مرگ می اندیشم

و به نگاه های روشنت

که به پروازم

لحظۀ آخر

از روی گرمای لطافت دست هایت

آبی جاودانه خواهد پاشید.

 

شنبه

25/10/89

23:30-23:20

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 دی1389ساعت 0:39  توسط امین کردبچه چنگی  | 

تو می روی و می رود تمام شاعرانه ها

زلال عاشقانۀ تمامی ترانه ها

تو می روی و می رسد شمیم گریه های سرخ

و می کشند در دلم شراره ها زبانه ها

تو می روی و بعد تو، فلق افول می کند

میان گریه های من تبی نزول می کند

شبی سیاه و پر طپش به صبح رشک می برد

و ماه سرد بی کسی در آن حلول می کند

تو جاده های رفته را دمی مرور می کنی

به خنده ای، نوازشی ز من عبور می کنی

به گام های سبز تو، ستاره سجده می زند

شب کویر قلب را مسیر نور می کنی

بهار روزهای من، که بی سبب خزان شدی

ستارۀ زمینی ام که گم در آسمان شدی

مگر خودت نخواستی تمام هستی مرا؟

چه کرد قلب عاشقم که سهم دیگران شدی؟

بخند قلب خسته ام، بساز با جدائی اش

قفس بساز بر خودت به لحظۀ رهائی اش

برای خلوت دلی که هست و نیستش شکست

بخوان دوباره قصه از طلوع آشنائی اش

بخوان دوباره قصه ای ز روزهای یخ زده

ز جاده های بی سوار و رد پای یخ زده

بگو تمام مردی ات شکست پای عاشقی

بگو نمانده رونقی در این سرای یخ زده

۲۸/۷/۱۳۸۹

۰۱:۳۶ بامداد

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 آبان1389ساعت 16:59  توسط امین کردبچه چنگی  | 

تقدیم به طنّاز طباطبائی عزیز و دوست داشتنی:

        

عجب شبی بود امشب،

شبی شور و شور تر از همۀ شب های دلتنگی،

شب های  عصبیت،

 شب های سگی.

درد زجرآور حنجرۀ خالی از فریادم را با شوری تسکین دادم،

شوری پسته،

بادام،

با ترشی پدر،

مادر،

نگاه های تلخشان،

با شوری حرف های مردی که فقط از زندگی انسان جسد می بیند و جماد

با چشم هائی که نمی بینند،

فقط طعنه می زنند و کنایه

با زبانی که نمی گوید،

و گوشی که برای شنیدن توضیح هیچ توجیهی باز نیست.

عجب شبی بود امشب،

نگاه،

حرف داشت و نگفت؛

دل،

نالمه داشت و نزد؛

چشم،

بارن بود و نبارید؛

و قلم،

هزاران هزار راه داشت که نرفت،

سکوت نگاه،

بغض دل شکسته،

دریای نباریدۀ چشم

و لبخند نارس لب،

و انسداد جاده های نرفتۀ قلم

همه و همه پشت پردۀ بی رحم این شب سیاه خوابیدند

 ومن جز سپردن این شب دست صبح کار دیگری ندارم

می خواهم بخوابم

به امید معجزه ای،

در این شب سیاه،

این شب عصبی،

این شب سگی،

آیا صبح معجزه نیست؟

۲/۷/۱۳۸۹

۰۰:۰۵

بعد از پایان آخرین قسمت مجموعۀ پرانتز باز

+ نوشته شده در  شنبه 3 مهر1389ساعت 12:11  توسط امین کردبچه چنگی  | 

دروغ چرا عشق شما آتیش به جونم زده

تو رویاهام پرسه زده، نیش به زبونم زده

دروغ چرا بوی شما تو غزلام پیچیده

ترانه هام تازه شده بوی بهارو می ده

نمی دونم تو اون چشاتو از کجا آوردی

مستی اون ناز نگاتو از کجا آوردی

اون روزی که یه بارکی چشام تو چشمات افتاد

برق نگات و کلّه شقّیت دلمو تکون داد

از تو چه پنهون شب و روزم شده اشک و ناله

پیش خودم فکر می کنم چشاش چقدر باحاله

رنگ گلای رو سریت از یاد من نمیره

تا تنها می شم این دلم بهونتو می گیره

می گه پاشو نامه بده پاشم یه گل بچسبون

هی می گه دست رو دست نذار، یه خورده سر بجنبون

امّا چی کار کنم؟ کجا نامه بدم که باشی؟

همه اش دلم از این می لرزه مال من نباشی

نمی دونم اونجا توام چشمامو دیدی یا نه؟

حرف دلم رو از توی چشام فهمیدی یا نه؟

امّا بذار بهت بگم عاشقی رسم مرداست

توشۀ صاف و سادۀ تموم دوره گرداست

می خوام باهات حرف بزنم با این دل شکسته

با قلبی که رو هر  گوشه اش یه خورده یه خورده خاک نشسته

دروغ چرا؟ دل تو دلم نیست به خدای عالم

فقط یه بار دیدمت و هنوز دارم می نالم

کاش می دونستم اسمتو تو نامه می نوشتم

فرقی نداره، چون حالا به جاش یه گل گذاشتم

نامه ای که قرار شده کنار من بمونه

نامه ای که چشم تو هیچ وقت اونو نمی خونه

نامه ای که شاید یه روز زیرش آتیش کشیدم

نامه ای که به غیر تو به هیچ کسی نمی دم

طفره نرم، حرفای دل زبون آوردنی نیست

دلی که عاشق تو شد دیگه شکستنی نیست

نگاه مکن عاشق این ندیدنت می مونه

حالا حالاها قلب من از پیش تو رفتنی نیست

۲/۶/۱۳۸۹

۰۳:۴۸

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 19:56  توسط امین کردبچه چنگی  | 

تو!

سر آغاز تمام شعرهایم؛

تو...!

نه، اصلاً بگذار جور دیگری آغاز کنم،

از تو نوشتن،

از تو سرودن،

از تو خواندن و در اوج دلتنگی نشستن

و بهانه های تو،

بهانۀ نگاهی،

دست نوازشی،

لبخندی،

چرا انقدر حاشیه بروم؟

بی پرده،

رک و راست،

پوست کنده،

نیستی و دلم برایت تنگ شده.

آری دلتنگی

و سرخی گونه های شرم به زبان آوردن گلایه های روزهای پرخاطره سرد بی تو.

حرف برای گفتن زیاد است،

از کجا شروع کنم؟

از خودم یا تو؟

آها...!

روی دیوار را نگاه کن!

این آخرین بومی بود که از صورتت کشیدم

دروغ چرا؛

از وقتی رفتی،

دیگر نه نقّاشی می کنم،

نه شعر می گویم،

نه دست به ساز می زنم.

فقط به تک تک ثانیه های ساعت نگاه می کنم،

و به چارچوب خالی این در باز زل می زنم.

تا شاید روزی،

ساعتی،

ثانیه ای،

عطر حضورت در این خانۀ بی رونق بپیچد.

جمعه ۱۵/۵/۱۳۸۹

۰۲:۲۸

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 18:48  توسط امین کردبچه چنگی  | 

چون ماه آسمان دلم می پرستمت

در اوج بی کران دلم می پرستمت

مجذوب بی کرانۀ چشم تو می شوم

با آه نیمه جان دلم می پرستمت

ترکیب روج معجزه و شور بودنی

تنها کلید قفل در بستۀ تنی

مجذور انحنای کشش های یک نگاه

تو حاصل تمامی مجموعۀ منی

اینجا حوالی نم عرفان چشم توست

اینجا حصار بستۀ زندان چشم توست

اینجا دلی به پای نگاهی نشسته است

اینجا زلال نافذ پایان چشم توست

اشکی میان خواهش چشمی شکفته است

رازی میان سرخی قلبی نهفته است

شرمی به روی گونۀ احساس می خزد

یک دال و واو و سین میان دو تا لب نگفته است

چندیست بی هوا دل انسان گرفته است

شعری میان دفتر من جان گرفته است

حس می کنم نگاه زمین بغض کرده است

در آسمان چشم تو باران گرفته است

۱۶/۶/۱۳۸۹

۶:۲۰

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 شهریور1389ساعت 18:5  توسط امین کردبچه چنگی  | 

هر لحظه دلتنگم برای خنده هایت

دلتنگ پژواک صدای خنده هایت

بر روی ذهنم ماند هنگامی که رفتی

حس لطیف ردپای خنده هایت

ای عشق، هر شب با تو نجوا می کنم بعد

گم می شوم در کوچه های خنده هایت

می خندی و یک عمر گل نم می نشیند

روی بهار لاله های خنده هایت

زیباترین، می خندی و من  می سرایم

صد شعر نو از لابلای خنده هایت

صد آسمان احساس، صد سرچشمه مستی

پنهان میان انحنای خنده هایت

هر برگ برگ دفترم، هر شور شعرم

هر لحظه احساسم فدای خنده هایت

گل می کند با هر نگاهت، هر دقیقه

یک آسمان گل، لابلای خنده هایت

یک آسمان مهتاب، صدها تک ستاره

در امتداد ماورای خنده هایت

در اوج مستی شب به شب پا می گذارم

روی خیال ناکجای خنده هایت

دستان سردم را بگیر و راهی ام کن

در جذبۀ بی انتهای خنده هایت

۱۴/۵/۱۳۸۹

۰۱:۴۱

+ نوشته شده در  شنبه 16 مرداد1389ساعت 17:46  توسط امین کردبچه چنگی  | 

   

بانوی من ای ماه من ای نازترینم

عمریست که بی نور رخت خانه نشینم

لبخند بزن دختر گل زادۀ باران

لب باز کن ای معنی آزادی انسان

بانوی من ای شعر تر ای مستی خاموش

ای جان من ای همدمم ای برده ز سر هوش

بانوی من ای مژدۀ سرمستی گل ها

ای شرم زمین از پی چشمان تو پیدا

مگذار غمی بر دل زارم بنشیند

مگذار دلم بعد شما زجر ببیند

بانوی من ای شور من ای شعله ی روشن

ای باغ ترک خورده ی قلبم ز تو گلشن

لبخند بزن مستی گیسوی شرابی

انکار انکار کن ای گل که سرابی

افکن شرر از آتش لب هات به جانم

مگذار که بی جلوه ی تو زنده بمانم

ای چشمه ی چشمان تنو لبریزترین رود

برگرد که جان از غم چشمان تو فرسود

ای عشق، زمین بعد تو آغاز ندارد

هر بال و پری جرأت پرواز ندارد

جز دست تو امید نوازش همه رؤیاست

چشمان تو مستانه ترین معنی دریاست

لب باز کن ای نور من ای ماه دل آرا

یک بار بگو مال منی ای همه رؤیا

ای شبنم گلبرگ گل ای معنی مستی

مهتاب من ای پاک ترین جلوه هستی

عطر تنت ای گل همه معنای بهار است

چشمان شما معنی مستی نگار است

زنداد غم شهر تو دیوار ندارد

یک زلزله ی چشم تو آوار ندارد

خورشید نگاهت به شب شعر چو تابید

از نرگس مستت گل صد خاطره روئید

۳/۳/۱۳۸۹

۰۱:۴۸:۵۵

+ نوشته شده در  شنبه 12 تیر1389ساعت 18:41  توسط امین کردبچه چنگی  | 

بخند تا که برقصد چشمه ها بانو

به میهمانی شعرم بیا، بیا بانو

برقص تا که ببارند گریه های غزل

بمان که با تو بمانند خنده ها بانو

ببار، بعد تو رود ترانه ها خشکید

نشست تشنۀ شعرم به انزوا بانو

بیا بیا که غزل با تو می شود آغاز

بیا بهار ترانه ز جاده ها بانو

بهار از تو درخشید ای سراسر سبز

رسید عصر زمستان به انتها بانو

تو رفتی و شب این بی ستاره ابری شد

و رفت جادۀ چشمم به ناکجا بانو

شب که بوی شراب از دهان تو گل کرد

شکست شیشۀ عمر پیاله ها بانو

شبی میان ترانه، شبی میان غزل

شکفت بهت سوتم به ماورا بانو

به کنج خلوت دل باغ گریه ها گل کرد

تو را به خواهش اشکم زدم صدا بانو

نیامدی گل شعرم غزل غزل پژمرد

میان خاطره هایت شدم فنا بانو

نیامدی و قد از داغ دوریت خم شد

گسست رشتۀ عمرم به زیر پا بانو

تو رفتی و نم غربت به روی چشمم ماند

و ماند در بن قلبم همین دعا بانو

قلم شوند دو دستی که در بهار امین

گذاشت خشت جدایی میان ما بانو

+ نوشته شده در  شنبه 29 خرداد1389ساعت 20:36  توسط امین کردبچه چنگی  | 

ساده بگویم؛

هنوز هم برای اثبات سادگی ام در مقابل چشم های معصوم تو

از راه های پیچیده عبور می کنم

و هر شب،

زمانی که جز تلنگر ثانیه ها

هیچ زخمه ای سکوت بغض در دل مانده را نمی شکند،

با اشک هایم،

و با خواهش دست هائی که امید روز رسیدن تنها بهانۀ ماندشان در این پهنۀ بی کران است؛

عاشقانه در مقابل مستی چشم هایت،

روی پای شرم عشق می ایستم

و نام زیبایت را

در گوش ستاره هائی که سال ها یش در آتش سوخته اند

صدا می زنم

و تو می بینی و لبخند می زنی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 19:53  توسط امین کردبچه چنگی  | 

به او که روی قلبش نوشته بود ورود ممنوع:

او از تبار آسمان از نسل باران است

آبی ترین تفسیر یک رؤیای پنهان است

او از نگاه صبح در چشم زمین رسته است

رفتار آهنگین خون در قلب انسان است

بانوی مهر و ماه و صبح و شام انسان ها

فریاد آزادی میان بهت زندان ها

یخ بستن اشکی به روی گونۀ خورشید

فریاد شفّاف محبّت روی مژگان ها

سرّ هم اغوشی شبنم با تن گلبرگ

اندوه بی رنگ حیات از بوسه های مرگ

گلبانگ اه از تکّه های یک دل پر درد

حسّ پشیمانی پائیز از سقوط برگ

شفّاف تر از سنگ، آهنگین تر از دریا

کوبنده تر از موج و شیرین تر ز یک رؤیا

رنگین تر از رنگن کمان بی رنگ تر از آب

همچون شهاب آسمانی تند و بی پروا

سرسبزتر از روزهای اولین دیدا

محکم تر از رستم میان عرصۀ پیکار

بی پرده تر از راز و پنهان تر از آگاهی

غرّان تر از بانگ سلامت از تنی بیمار

احساس تنهائی میان فصل مهر و ماه

شوق رسیدن تا هدف از ابتدای راه

همچون لجام نفس ابراهیم قربانی

نجوای یوسف با خدا از انتهای چاه

29/05/1388

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 21:45  توسط امین کردبچه چنگی  | 

همه چیز را زیبا ببین

همه کس را، همه جا را

حتّی این که کنارم نیستی را،

حتی این که هنوز شب ها تا خواب به سراغ چشمانت نیامده

پشت دروازۀ تاریک سکوت تیک و تاک ثانیه ها می ایستی

و خود را آن قدر آرام و مطمئن در آغوش خواب می اندازی

که از موج شهوت چشمانت زمین به خواب می رود.

مهم نیست اگر نخواهی ستاره بشماری،

شاید بخواهی کتابی ورق بزنی که در ان قانون جاذبه را سال ها پیش

دستی برای کودکان مرور کرده باشد؛

امّا تو...

بی خبر در خواب بوده ای؛

بی خبر از همه چیز.

بارها دیده بودی مادربزرگ هنگام چیدن انار چار قل می خواند،

بارها زیر باران نفس عمیق کشیده بودی؛

بارها و بارها روز تولدت صورت مادر را بوسیده بودی؛

امّا...

امّا هیچ گاه از خودت پرسیدی که چرا تا «ت» و «و» تصمیم ذهن می شود،

قلم دیگر روی هیچ کاغذی نمی لغزد!؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 21:27  توسط امین کردبچه چنگی  | 

باز تنهائی و چشمان و دلی شب بیدار

باز هم حسرت یک بوسۀ شیرین از یار

امشب این ماه به آوار دلم نزدیک است

بعد تو کوچه ی امّید زمین تاریک است

امشب این غم زده در محبس این غم تنهاست

اشک در چشم تماشائی تنها زیباست

عطر رفتن ر گل سرخ زمین می بوید

دست و رو از نم چشمان ترش می شوید

پیرهن، عطر، شقایق، همه را جای گذاشت

چمدان در چمدان خاطره ها را برداشت

روی شومینه، دو انگشتر و یک نخ سیگار

خنده ی سرد و پر از حسرت قاب دیوار

تلخی قهوه ی آخر، گُل فنجان سیاه

شیشه ی قاب و رگ و تکّه ای از فنجان، آه...

باز هم حسرت لبخند و نگاهی غمگین

ضربه ی مشت به روی تن در آهنگین

تک تک ثانیه ای بی اثر و بی پروا

اشک شوق از تن چشمان نحیفش پیدا

دست، سرگیجه و دیوار، فشار زانو

نعره زد، نعره، خدا، دیر رسیدی بانو...

13/03/1389

04:10

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 20:15  توسط امین کردبچه چنگی  | 

در انزوای ساکت غم، روبروی مرگ

شب پنجه می فشرد غمین، بر گلوی مرگ

او روبروی بغض بزرگش نشسته بود

می ریخت اشک فاجعه در آرزوی مرگ

سر می کشید بی نگرانی، بدون ترس

از شوکران سبز سفر در سبوی مرگ

طی شد مسیر تلخی شب های آرزو

او ماند و بغض یخ زده و آرزوی مرگ

قفلی به روی خاطره های گذشته زد

پیچید در فضای اتاق عطر و بوی مرگ

خطّی کشید دور تمام گذشته ها

بنشست روی زانو و بوسید روی مرگ

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 19:44  توسط امین کردبچه چنگی  | 

     

چند روزیست دلم پژمرده

قلب آئینه ز کار افتاده

چشم در می ساید

چند روزیست که انگار هوا نمناک است.

شهر بی نام شما خاموش است

و صدا خسته تر از شعر غریبیست که یک مادر زار

می سراید ز فراغ فرزند

یادتان هست چه ها می گفتید؟

از کجا می گفتید؟

یادتان هست که می خندیدید؟

با شما روز به اندازه ی یک چشمه تراوش می کرد.

شب چو گیسوی شما زیبا بود.

آسمان گاه که ابری می شد

عشق از چشم شما می بارید.

یک زمین صبر، نجابت، هیجان،

از پس سرخی یک خندتان پیدا بود.

با شما فهمیدم

عشق یعنی هیجان

شوق پی بردن یک راز بزرگ

از دلی نرم و صبور

و زبانی که نگوید دوستت می دارم

با شما فهمیدم

زندگی از پی فردا زیباست

در زمینی که سراسر سبز است

و در آن هیچ کسی نیست که یک مرتبه عاشق نشود.

کاش می دانستید.

بی شما عشق هم از آبی جانم پر زد

و غروب از غم چشمان شما درد کشید

و جوانی پژمرد.

کاش آن لحظه که گفتید بمان می دیدید

جاده خلوت و خشکیده ی تنهایی هام

مثل یک کودک نوپای لطیف

شوق هم گامیتان را خندید.

کاش می دانستید

که شما تک گل شب بوی منید

عطرتان در همه خلوت تنهایی هام

مثل یک رود طراوت دارد.

۲:۵۵

۱۵فروردین ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  شنبه 26 دی1388ساعت 18:55  توسط امین کردبچه چنگی  | 

مطالب قدیمی‌تر